ازرفتنش خیلی نمی گذرد انگار همین دیروز بود
انگار همین دیشب بود که دست های نازش روی صورتم بود
نگاه مهربانانه ش را هنوز هم حس میکنم
صدای دل فریبش درلابه لای روزنه های گوشم هنوز هم لالایی میسراید
نمیدانم که تاوان کدامین گناه رادادم که اینگونه فردایی نصیب دلم شد
اما باز هم دلم را میستایم که بااین همه دلتنگی
با این همه غم و غصه
جز چند کلمه زیبا چیزی نگفت
..نازنینم دوستت دارم برگرد.

شبای رفتن تو شبای بی ستارست
ببین كه خاطراتم بی تو چه پاره پارست
با هر نفس تو سینه بغض تو ،تو گلومه
با هر كی هر جا باشم عكس تو روبرومه
آخ كه چقدر تنگه دلم برای اون شبا
كاشكی كه اون عشق بشینه دوباره تو دلامون
چی میشه برگردی بازم به روزای گذشته
هوای پاییزی چرا تو عشق ما نشسته
شبای رفتن تو شبای بی ستارست
ببین كه خاطراتم بی تو چه پاره پارست
سپردی عهدمون به دست باد و بارون
منو زدی به طوفان خودت گرفتی آروم
قهر تو رامو بسته غم دلمو شكسته
تو این صدای خسته یاد تو پینه بسته
شبای رفتن تو شبای بی ستارست
ببین كه خاطراتم بی تو چه پاره پارست
غروبه باز دوباره شب توی انتظاره
ابر تو نگام نشسته خیال گریه داره
اسم تو فریادمه ،درد تو صدام ترانست
خنده آینه تلخ بی تو پر از بهانه ست
آخ كه چقدر تنگه دلم برای اون شبا
كاشكی كه اون عشق بشینه دوباره تو دلامون
چی میشه برگردی بازم به روزای گذشته
هوای پاییزی چرا تو عشق ما نشسته
شبای رفتن تو شبای بی ستارست
ببین كه خاطراتم بی تو چه پاره پارست
سوختم باران بزن ...شاید تو خاموشم کنی...
شاید امشب سوزش این زخمها را کم کنی!
آه باران من سرا پای وجودم آتش است...
پس بزن باران...بزن شاید تو خاموشم کنی

نیمه شب آواره و بی حس و حال ،در سرم سودای حانبی بی زبار ،پرسه ای آغاز کردیم در خیال، دل به یاد آورده ایام وصال، از جدایی یک دو سالی می گذشت، یک دو سال از عمر رفت و برنگشت ،دل به یاد آورد اول
بار را خاطرات، اولین دیدار را آن نظر بازی آن اسرار را، آن دو چشم مست آهو باز را ،همچورازی مبهم و سر بسته بود ،چون من از تکرار،او هم خسته بود ،آمد هم آشیان شد با من،او ،هم نشین و هم زبان شد با من،او،
خسته جان بودم که جان شد با من،او ،ناتوان بود و توانمند شد با من،او، دامنش شد خوابگاه خستگی ،این چنین آغاز شد دلبستگی، وای از آن شب زنده داری تا سحر ،وای از آن عمری که با او شد سحر ،مست او
بودم ز دنیا بی خبر، دم به دم میشد این عشق بیشتر ،امد و در خلوتم دم ساز شد، گفتگو ها بین ما آغاز شد ،گفتمش از عشق پابرجاست دل ،گه گشایی چشم دل زیباست دل ،گه تو زرق مان شوی دریاست دل ،شام
بی فرداست دل ،دل ز عشق روی تو حیران شد ،در پی عشق تو سرگردان شده گفتد، در عشق وفا دارم بدان، من تو را بس دوست میدارم ،بدان شوق وصلت را به سر دارم بدان ،چون تویی محفور خمارم بدان، با تو
شادی می شود غم های من، با تو زیبا میشود فردای من ،گفتمش عشقت به دل افزون شده، دل به جادوی زحت افسوم شده ،جز تو هر یاری به دل مدفون شده، عالم از زیبایت مجنون شده ،بر لبم لب بگذاشت یعنی
خموش، طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش در سرم جز عشق تو سودا نبود، به هر کس جز او در این دل جا نبود ،دیده جز بر روی او بینا نبود، هم چو عشق من هیچ گل زیبا نبود ،خوبی او شهره ی آفاق بود، در نکویی در
نجابت ناب بود ،روزگار اما با ما وفا نداشت ،طاقت خوشبختی ما را نداشت،پیش پای عشق ما سنگی گذاشت،بی گمان از مرگ ما پروا نداشت،اخر این قصه هجران بود و بس ،حسرت و رنج فراوان بود و بس،یاره
مارا از جدایی غم نبود،در غمش مجنون عاشق کو نبود،با من دیوانه پیمان ساده بست،ساده هم آن عهد و پیمان را شکست...
نظرات شما عزیزان: